بی تو بدون چقدر سخته
با تو بودن هم خودش سخته
بی تو فکر کردن محاله
با تو بودن هم یه خوابه
گفته بودی تو را از یاد خوهم برد ولی نبردم
گفته بودی دل به دیگری خواهم سپرد ولی نسپردم
گفته بودی فراموشت خواهم کرد ولی نکردم
گفته بودی غباری بر خاطرات خواهد نشست ولی ننشست
ومی خواهم بدونی اگه کفر نیست
گفته بودی تو دستت را بالا بگیر خدا خودش می ببین
ولی اون دستم رو نگرفت
و بدان که
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست
وفا انست که نامت را همیشه زیر لب دارم
و بدان که
گر یادم اوری یا نه من از یادت نمیکاهم
و من تو را چشم در راهم
و بدان که
در خیال و اندیشه من تویی
نه همین شب که همه شبها توئی
تو دلم تویی اون و با کسی اشنا نکردم
تا قیامت هم تو را من از خود جدا نکردم
و بدان که
شاید چیزی نمی گم ولی شبها تا سحر منتظرت می مونم
به خدا محاله به یادت نباشم
زیر اسمون پر ستاره به یادت نباشم
کاش می شد کنارم می ماندی و دستم را در دستت می فشردی
کاش می دانستی دلم برایت تنگ هست
به اندازه همین فاصله ها که ما بین من و توست
کاش می دانستم این سکوت را تا به کی ادامه خواهی داد
کاش می گفتی این بغض نشکفته تا به کی بشکفته خواهد شد
و کاش می شد می دانستم که این فاصله ها تا به کی برچیده خواهد
شد
من نمیدانم بی من کجا رفتی و من بی تو به کدامین سرزمین پناه خواهم
برد
و تو ای ناز بدان که .....
اکنون چون درختی خشک و بی بارم
و گلی خشکیده در سینه دارم
و من هنوز در تردیدم
که ایا گریزی از این فاصله نبود
و من هنوز هم در تردیدم
که ایا گریزی از این فاصله نبود
و من هنوز در اندیشه اینم
بعد از تو از کدام دریچه اسمان را به تماشا بنشینم
ومن هنوز در پاسخ این سوالم
که ایا به راستی
خود کرده را هیچ تبدیر نیست
پس نقش تو در این ره چیست ؟
اه نمی دانم
که این تقدیر من بود
یا سرنوشت تو بود
تقدیم به کسی که وسعت قلبش به اندازه ی تمام عاشقانه های
روی زمین است
برای او که به رنگ ابی دریاهاست
برای او که افتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند
کسی نیست جز امیر عریرم